تبليغاتX
اللهم كن لوليك الحجة ابن الحسن، صلواتك عليه و علي آبائه، في هذه الساعة و في کل ساعة، ولياً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلاً و عيناً، حتي تسکنه أرضک طوعاً و تمتعه فيها طويلاًِ
زندگی در ساعت 25
زندگی در ساعت 25

ولادت امام رضا بر همه شما مبارک باد

ما که نتونستیم بریم مشهد زیارت آقا، جای اون با خانومی امشب میریم به زیارت خواهرش حضرت معصومه(س). نایب الزیاره هستیم




یه سوال: چرا قبل از انقلاب  روحانیون روی منبر همش از بالایی ها میگفتن. اینکه اگر بالایی ها درست باشن همه چیز درست میشه. ولی بعد از انقلاب مدام مردم رو نصیحت میکنن و به بالایی ها کاری ندارن؟

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم آبان 1388 توسط من و خانمم |

دو هفته ایه با سرماخوردگی(احتمالا آنولانزا) دست و پنجه نرم میکنم. دو بار رفتم دکتر. دو سه روز خوبه ولی دوباره روز از نو ...

خانومی میخواد کارشناسی ارشد شرکت کنه. منم مثل یه همسر خوب تشویقش کردم.

 

 

 

یه سوال: چرا پراید در کشورهای دیگه به قیمتی پایین از اونی که در ایران عرضه میشه به فروش میرسه؟

این مطلب رو پسرخالم که تازه از عراق اومده میگفت: در عراق قیمت پراید نیم میلیون و سمند 8 میلیون

 

 

 

 

مناجات دکتر شریعتی

خدایا ! مرا از همه ی فضائلی که به کار مردم نیاید محروم ساز . و به جهالت ِ وحشی ِ معارفِ لطیفی مبتلا مکن که در جذبه ی احساس های بلند و اوج معراج های ماوراء ، برق گرسنگی در عمق چشمی و خط کبود تازیانه را به پشتی، نتوانم دید.

متن کامل مناجات را در ادامه مطلب بخوانید



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم آبان 1388 توسط من و خانمم |

هرگز زود قضاوت نکن! 

 

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

 

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

 

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.

 

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.

 

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی ام مهر 1388 توسط من و خانمم |

سلام

دیشب با خانومی و خواهرخانومای گرام رفتی سینما. فیلم دو خواهر. اونطور که فکرشو میکردیم نبود. یه فیلم درجه 3. بدون محتوا. تنها نقطه قوت فیلم بازیگران معروفش بود و لا غیر. به نظرم بیشتر به شوی لباس میخورد تا فیلم سینمایی.

فیلم ماجرای یه آدم کلاهبردار(گلزار) هست که از خوش شانسیش بدوخواهر مایه دار به پستش میخورن. اول سعی میکنه با خواهر اولی(الناز شاکردوست) که دو بار از همسر اولش(حامد کمیلی) جدا شده ازدواج کنه. ولی در طی ماجرا عاشق خواهر دوم(نیکی کریمی) میشه. برای اینکه نقشش لو نره در نقش دو برادر دو قلوی یکسان ظاهر میشه....

خلاصه اگر وقط اضافه برای تلف کردن و پول اضافه برای حروم کردن دارین این فیلم رو بهتون پیشنهاد میکنم


نمی دونم شما هم نسبت به همسر یا نامزدتون همین احساسی رو دارید که من دارم. تو این 6 ماهی که نامزد کردیم اکثرا با هم بودیم. ولی همون موقعی که از هم دور بودیم برامون خیلی سخت میگذشت. الان هم همینطوره. دنبال یه بهانه میگردیم که همدیگرو ببینیم. اسم اینو میزارن عشق؟

خدایا همه عاشق ها رو  زود تر به هم برسون





همین زمانی که داشتم مطلب بالا رو مینوشتم اخبار 20:30 یه خبری گفت که اولش از ناراحتی دلم گرفت ولی آخر خبر احساس غریبی داشتم.

خبر از این قرار بود که در ایستگاه مترو ملبورن مادری یک لحظه از کالسکه کودک شش ماهش غافل میشه و کالسکه به مسیر قطار مترو می افته و بعد از چند ثانیه قطار سر میرسه و از روی کالسکه و بچه رد میشه. ولی بعد که نیروهای امدادی میرسن در کمال ناباوری کودک رو سالم از زیر قطار بیرون میارن.

بعضی وقتا خدا میخواد با این موارد ما رو از خواب بیدار کنه و قدرتش رو به رخ ما بکشه.

خدایا پناه بر تو

کلیپ این اتفاق را از اینجا   دانلود  کنید

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم مهر 1388 توسط من و خانمم |

سلام.

پنجشنبه شب با خانومی رفتیم سینما. "بی پولی" روی پرده بود. فیلم جالبی بود. قصه زن و شوهری که با شروع زندگیشون شوهر(بهرام رادان) کارش رو از دست میده. برای تهیه پول و پرداخت بدهی مرد مجبور میشه به دوستای سابقش رو بندازه و ماجرا رو مدام از همسرش(لیلا حاتمی) پنهان کنه ... 

به نظرم زیادی اغراق کردن.

امروز صبح هم با خانومی به اتفاق مامان و خواهر و فاطمه خانوم(خواهر زادم) رفتیم کوه. مامانم برای اولین بار بود میومد کوه. خیلی خوش گذشت.  


از تنها دوستمون آسمانه هم تشکر میکنم که همیشه به یادمون هست. بدونه ما هم  به یادش هستیم.




یک روز کسی از خدا میپرسد: خدایا 1000 سال برای تو چقدر است؟

خدا می گوید: به اندازه یک دقیقه.

باز از خدا می پرسد: 10/000/000 برای تو چقدر است؟

خدا می گوید: به اندازه 1 سنت.

او می گوید: پس خدایا یک سنت به من عطا کن.

خدا می گوید: پس یک دقیقه صبر کن!!!

نوشته شده در تاريخ جمعه دهم مهر 1388 توسط من و خانمم |

سلام

امشب با خانومی رفتیم سینما. فیلم "درباره الی" روی پرده بود.

فیلم جالبی بود. کارگردانش(اصغر فرهادی) قبلا فیلمهای چهارشنبه صوری و دایره زنگی و  شهر زیبا رو داشت.

تو این فیلم بیننده مدام در حال غافلگیری بود. به نظرم قضاوت و صداقت رو به چالش می کشید.

یک جمله ای رو شهاب حسینی تو فیلم میگه که به نظرم خیلی قشنگ و با معنی اومد:

همیشه یک پایان تلخ، بهتر از یه تلخی بی‌پایانه



میلاد حضرت مهدی(عج) بر همه شما گرامی باد


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 توسط من و خانمم |

1- انتصاب مشایی در پست معاون اولی

2- عدم توجه به نظرات مردم، مجلس و ... در موردانتصاب مشایی

3- عدم تمکین از دستور رهبری مبنی بر برکناری مشایی

4- انتصاب مشایی مستعفی در پست ریاست دفتر رئیس جمهور

5- برکناری وزرای معترض(صفار هرندی، محسنی اژه ای، باقری لنکرانی، جهرمی) از دولت

که فقط برکناری محسنی اژه ای تایید شده.

6- انتصاب کردان در پست بازرس ویژه

نوشته شده در تاريخ دوشنبه پنجم مرداد 1388 توسط من و خانمم |

سلام.

برای مدتی نبودم. دو دلیل داشت. اول امتحانات. دوم سفر به شمال( آمل- زادگاه خانومی).

امتحانات بد نبود. این ترم به خاطر این که مزدوج شدیم یه مقدار شل گرفتم. ولی در مجموع نمرات نسبتا خوبی گرفتم.

سفر شمال هم مگه میشه بد باشه. کلی خوش گذشت. دریا، جنگل، ...  فقط روز آخری(جمعه) تو راه برگشت به ترافیک خوردیم. راه 6 ساعته رو 9 ساعت اومدیم.

یه تجربه هم از این سفر کسب کردم. وقتی برای آب تنی به دریا میرین. باگر خسته شدین و برای استراحت به ساحل اومدین یا خودتون رو خشک کنید یا زیر سایه برین یا از کرم ضد آفتاب استفاده کنید تا مشکلی که برای من ایجاد شد برای شما به وجود نیاد. الان که که دارم این مطالب رو مینویسم کمرم در حال پوست اندازیه. الان خوبه. قبلش حسابی تاول زده بود(چون پوست من سفیده خیلی زود آفتاب سوخته شد).

این هم از سفر شمال...

اول مرداد تا 15 روز ادارمون تعطیله. من و خانومی برای اونم برنامه داریم



روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم !

درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می خواهی می توانی تمام سیب های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول بدست آوری.

 

آن وقت پسر تمام سیب های درخت را چید و برای فروش برد. هنگامی که پسر بزرگ شد، تمام پولهایش را خرج کرد و به نزد درخت بازگشت و گفت می خواهم یک خانه بسازم ولی پول کافی ندارم که چوب تهیه کنم.

درخت گفت: شاخه های درخت را قطع کن. آنها را ببر و خانه ای بساز.

و آن پسر تمام شاخه های درخت را قطع کرد. آنوقت درخت شاد و خوشحال بود. پسر بعد از چند سال، بدبخت تر از همیشه برگشت و گفت: می دانی؟ من از همسر و خانه ام خسته شده ام و می خواهم از آنها دور شوم، اما وسیله ای برای مسافرت ندارم.

درخت گفت: مرا از ریشه قطع کن و میان مرا خالی کن و روی آب بینداز و برو.

پسر آن درخت را از ریشه قطع کرد و به مسافرت رفت. اما درخت هنوز خوشحال بود.

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 توسط من و خانمم |

سلام

نمیدونیم تا حالا عاشق شدید یا نه. اصلا کاری ندارم  عشق درست هست یا علاقه.

اسمشو هر چیزی میشه گذاشت. فقط میدونم که درونم یه حس عجیبیه.تو دلم یه چیزی موج میزنه. وقتی در کنار همسرم(البته الان دوران عقد هستیم) هستم احساس آرامش میکنم. انگاری هیچ غمی ندارم. تمام دنیا برام زیبا میشه.

وقتی میخوام ازش جدا بشم یه غم  سنگین وجودمو پر میکنه.  تازه این اولشه. وقتی ازش جدا میشمو میرم خونه خودمون دلم میخواد کنده بشه. اصلا حس خوبی نیست. نمیخوام بهش فکر کنم. وقتی میرسم خونه و برام جا می افته کنارم نیست اشکم سرازیر میشه. جای قشنگش اونجس که پیرهنشو ببینم. میگرم تو بغلم و بوشو حس میکنم و اشمیریزم تا آروم بشم. شاید براتون عجیب باشه. اونایی که عاشق باشن میفهمن چی میگم. البته اونو هم بگم به قول همسرم من و اون عاقلانه عاشق شدیم. مراحل(ازدواج)  یک به یک طی شد.

مثل همیشه خدا رو شکر میکنم

دوستت دارم عزیزم.نازنینم. لحظه لحظه زندگیم به یاد تو میگذره.

 

شاید یک نفر هم این مطلبو نخونه. مهم نیس. اینارو مینویسم تا بچه هامون بدونن ما زندگیمونو چه شکلی شروع کردیم.

نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم خرداد 1388 توسط من و خانمم |

سینه و مسمار در هیهات یا رب الحسین مادری در پشت در هیهات یا رب الحسین

یک طرف یک مادر و سمت دگر هفتاد مرد، او کشد شال کمر هیهات یا رب الحسین

یک طرف یک شعله و یک آتش از سوی عدو، آن طرف چشم پدر هیهات یا رل الحسین

این طرف یک ضربه از پای عدوی فاطمه، آن طرف سقط پسر هیهات یا رب الحسین

این طرف یک بازو و یک ذخم از ضرب غلاف، آن طرف اشک پدرهیهات یا رب الحسین

این طرف چشمان خون بار پدر از آن طرف زینب خونین جگر هیهات یا رب الحسین

سیلی یک مادر و گرد و غبار کوچه ها، مادر نیلی به سر هیهات یا رب الحسین

غربت یک مادر و قبر پدر درنیمه شب، گریه بر قبرپدر هیهات یا رب الحسین

صورت طفل و کف پای ترکدارقمر، مجتبی و چشم تر هیهات یا رب الحسین

زینب و یاد وصیتهای مادر در کفن، بی کفن شد یک پسر هیهات یا رب الحسین

غسل زیر پیراهن در نیمه شبها ای خدا، یک شهید بی اثر هیهات یا رب الحسین

قبر مادر گشت پنهان از نگاه اشقیان، گشت مفقود الاثر هیهات یا رب الحسین

سینه و مسمار در هیهات یا رب الحسین مادری در پشت در هیهات یا رب الحسین

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم خرداد 1388 توسط من و خانمم |
قالب وبلاگ